خاطرات من از امر به معروف و نهی از منکر(14)

توی اتوبوس واحد نشسته بودم که دیدمش، حدود بیست سال داشت، دختر خیلی خوبی به نظر می رسید، متین، با وقار و حجبه. دلم می خواست باهاش حرف بزنم ولی شلوغ بودن اتوبوس واحد و زمان کم این امکان را فراهم نمی کرد.

با خودم گفتم چرا ما فکر می کنیم امر به معروف و نهی از منکر فقط اینه که به دیگران اشتباهاتشون را تذکر بدیم؟ اول خدا میگه امر به معروف بعد می گه نهی از منکر، امر به معروف هم یعنی دعوت به خوبی کردن، یه قسمت از دعوت به خوبی کردن هم همین می شه که اگه کسی رفتار خوبی داره و یا کار خوبی انجام می ده ما تشویق کنیم تا به اون کار ادامه بده.

به همین خاطر و با همین فکر قبل از پیاده شدن از اتوبوس واحد رفتم سراغش و آروم توی گوشش گفتم:

" آفرین؛ تو دختر خیلی خوبی هستی، از این خوب بودنت مراقبت کن، از حجابت و از حیایی هم که خدا بهت داده همین طور".

نگاهم کرد و لبخند زد و سرش را به نشونه ی چشم تکون داد.

خاطرات من از امر به معروف و نهی از منکر(13)

توی مسجد اومد کنارم نشست، یه روسری کوتاه با نقش قرمز زیر چادر سرش بود، موقع نماز یه مقنعه از توی سجاده اش برداشت و به جای روسری سرش کرد و نمازش را خوند، بعد نماز دوباره همون روسری را به جای مقنعه سرش کرد که بره.

زدم سر شونش، گفتم ببخشید چرا شما موقع نماز مقنعه سر کردی به جای روسری؟

جواب داد: این طور بهتره.

گفتم: یعنی به نظر شما مطمئن تره که موهاتون پیدا نشه توی نماز؟

گفت: بله، همین طوره.

گفتم: ببخشید یه سوال دارم.

گفت: بفرمائید.

گفتم: به نظر شما خدا نامحرم تره یا مرد نامحرم؟

از سوالم جا خورد، ولی آنقدر خودش را باور نداشت که نخواست قبول کنه ممکنه اشتباهی کرده باشه، بلا فاصله با یه لحن تندی برگشت گفت: مگه روسریم چه مشکلی داره؟

گفتم: مشکلی در ظاهر نداره، ولی وقتی خودتون موقع نماز مطمئن نیستید از اینکه حجابتون کامله چطور در برابر مرد نامحرم اینقدر مطمئن هستید که خللی در حجابتون بوجود نمی یاد.

نمی خواست کم بیاره این از رفتارش مشخص بود، با یه لحن خاصی برگشت گفت ولی من حواسم هست که با روسری هم موهام بیرون نباشه.

وقتی لحن حرف زدن و نوع برخورد و اعتماد به نفس کاذبش را دیدم دیگه ادامه ندادم و سکوت کردم وگرنه می خواستم بهش بگم اگه در برابر نامحرم مراقب حجابتون بودید این آرایش کم رنگ را هم نداشتید آرایش خودش یه جور بی حجابیه.

خاطرات من از امر به معروف و نهی از منکر(12)

در اعتقادات، رفتار و پوششی که دارد لجاجت می کند، هرچه به او تذکر می دهند حرف خودش را می زند و کار خودش را می کند، ظاهرش به نظر می رسد مذهبی باشد اما گاهی اعمال و رفتار و لباسش خلاف این را نشان می دهد، هرکه هم به او تذکر بدهد انگار نه انگار، برای خودش حصاری ساخته که به نظر خودش در داخلش هیچ اشتباهی رخ نمی دهد و افراد بیرون از این حصار حق دخالت در امور داخله را ندارند.

چند روز قبل دوباره شروع به صحبت کردن با او کردم، آخرش همان حرفهای همیشگی را می زد، صبرم که تمام شد، در جواب لجاجت هایش گفتم حداقل ظاهر مذهبیت را هم کنار بگذار تا با رفتار و اعمال تو در مورد دیگران بد قضاوت نشود.

پاسخ داد: به اجبار عادت رسیده ام وگرنه خودم هم قبولش ندارم.

گفتم: حالا که به اجبار عادت رسیده ای کمی هم خودت را مجبور کن به باور ظاهر مذهبیت برسی.

خاطرات من از امر به معروف و نهی از منکر(11)

توی کلاس نشسته بودیم، از پشت سر که دیدمش نشناختمش، به یکی از بچه ها گفتم این کیه؟ توی همین فاصله بود که از جاش بلند شد، گفتم وای؟! فلانی این چیه تنش کرده؟ کنار دستیم گفت راستش من هم نمی دونم.

یه مانتو کوتاه، قرمز و نقش دار...

رفتم سراغش، بعد سلام و احوال پرسی بدون مقدمه بهش گفتم فاطمه؛ خدایش این چیه تنت کردی اومدی دانشگاه؟

گفت: مگه چشه؟ خنک و سبک.

گفتم: به نظرت خنک و سبک بودن دلیل می شه توی دانشگاه تنت کنی؟ مگه اومدی مهمونی؟ من وقتی دیدمت از تعجب نشناختمت، به بچه ها گفتم این کیه؟

دوستش که کنارش ایستاده بود گفت چکارش داری، بذار بچه راحت باشه.

گفتم: چیو راحت باشه، خدایش خودت نگاه کن، این مانتو برا مهمونیه یا دانشگاه؟ من اصلاً نمی دونم واقعاً چه فکری کرده که با این مانتو اومده دانشگاه، اصلاً خودش خجالت نمی کشه؟

دیگه جوابی ندادند...

خاطرات من از امر به معروف و نهی از منکر(10)

توی مینی بوس های بین شهری نشسته بود...

یک دختر با وضع نامناسب سوار ماشین شد، نشست روی صندلی جلو، یه نگاه توی آینه انداخت و تصویر بقیه مسافرها را دید، چشمش به چشم خانم محجبه ی داخل ماشین افتاد، سرش را انداخت پایین، عینک آفتابی را از روی مقنعه اش برداشت و مقنعه ی تا وسط سرش را کشید جلو...

آدم باید حضورش هم امر به معروف و نهی از منکر کند...

حتی تصویر توی آینه اش...

خاطرات من از امر به معروف و نهی از منکر( 9)

روز آخر سفر بود، توی این مدت اولین باری که دیده بودمش از یادم نمی رفت، یک دختر با آرایش غلیظ و فراوان اومده بود جلسه عمره، قرار بود با ما همسفر بشه!!!

خدا را شکر حداقل توی طول سفر شئونات اسلامی را رعایت کرد، ولی همش این توی ذهنم بود که نکنه وقتی بر گرده دوباره بشه همون دختر قبلی، با این حال حرفی بهش نزدم تا روز آخر توی فرودگاه، رفتم سراغش، دیگه تقریباً توی طول سفر با هم آشنا شده بودیم و شخصیت هم دستمون اومده بود، صداش زدم و گفتم می خواهم برات وصیت کنم، بیا بریم یه جایی دو نفره، با شوخی جواب داد وصیت را باید قبل سفر می کردی نه حالا که سفر تموم شده.

رفتیم یه گوشه سالن.

بهش گفتم راستش توی این مدت چهره ی اولیه ای که ازت دیدم فراموشم نشد، بعد هم گفتم زهرا جان بعضی از آدمها فکر می کنند با مانتو کوتاه پوشیدن و آرایش کردن آزاد هستند و با چادر اسیر اما این فکر کاملاً اشتباهه، چون اون کسی که آرایش می کنه اسیره، اسیره هوای نفس خودش، چون نمی تونه آرایش نکنه، اسیره، اسیره نظر دیگران در مورد ظاهرش، اسیره انتخاب رنگ و مدل لباسه، اسیره لوازم آرایشی فروشیه که چی انتخاب کنه تا بهش بیاد و اسیره هزارتا از این چیزها که زندگی آدم را مختل می کنه و وقت آدم را می گیره. اما اون شخصی که چادر سر می کنه هیچ کدوم از این اسارت ها را نداره، چون نه کسی بهش می گه رنگ چادرت زشته، نه کسی می گه مدل چادرت بهت نمی یاد، و نه لازمه وقت آنچنانی برای انتخاب چادر بذاره پس هم با سلیقه ی خودش انتخاب می کنه و هم وقتش برای خودش می مونه و صرف چونه زدن با دیگران برای اظهار نظر نمی شه.

تو هم بیا بعد این سفر خودت را اسیر نکن، تو اومدی پیش خدا، اگه یه تغییری خدا توی وجود تو ببینه بعد این سفر مطمئن باش برات سنگ تموم می ذاره چون می بینه خودت خوب بودن را خواستی اما اگه تغییری توی تو نبینه کاری به کارت نداره، میگه من شرایط هدایت را برای این بنده ی خودم فراهم کردم اون خودش نخواست هدایت بشه پس بذار همچنان اسیر بمونه.

حرفهام تموم شده بود که گفت: با خودم عهد کردم دیگه آرایش نکنم.

جواب دادم: انشالله خود خدا کمکت می کنه که به عهدت عمل کنی.

خاطرات من از امر به معروف و نهی از منکر(8)

گاهی فکر می کنم بعضی از ما مثلاً انسانها آنقدر در نفسانیت خود غرق شده ایم که هر روز حقیر تر از روز قبل می شویم.

دوستی تعریف کرد:

در مدینه، روبه روی قبرستان بقیع یک خانم ایرانی را دیدم که رو به بقیع نشسته بود و آرایش غلیظی داشت، نتوانستم سراغش نرم و حرفی نزنم، رفتم کنارش و به او گفتم: دوست عزیز، شما در این سفر میهمان حضرت زهرا(سلام الله) هستید و در محضر پیامبر و ائمه بقیع، بهتر نیست کمی حرمت نگاه دارید و با این غلظت آرایش نکنید؟

فرصت نداد حرفم تمام شود با بی ادبی رو به من کرد و گفت: اهل بیت تو را با این پوشش به اینجا طلبیده اند و من را با این آرایش...

در برابر بی ادبیش حرفی برای گفتن نداشتم، سکوت کردم...

خاطرات من از امر به معروف و نهی از منکر(7)

قرار بود برویم اردوی راهیان نور، جنوب. اسامی خانمهای اردو با شماره تلفن هایشان دستم بود، شب قبل از اردو برای همه یشان پیامک زدم:

"خواهر گرامی لطفاً در انتخاب لباس با رنگ روشن برای سفر کمی تامل کن. آیا شایسته است لباس دختر مومن جذب نگاه نامحرم کند؟"

خاطرات من از امر به معروف و نهی از منکر(6)

یکی از دوستانم برای انتخاب همسر به خاطر ملاکهای مذهبی که داشت به مشکلاتی برخورده بود. تا اینکه چند سال قبل خدا خواست و پسری به خواستگاریش رفت که مورد پسند واقع شد و ازدواج کردند.

تابستون گذشته همین دوستم را دیدم، یه پسر بچه حدود دو ساله داشت که لباس مناسبی تنش نکرده بود، از دوستم سوال کردم چرا این لباس را تن پسرت کردی؟ جواب داد پیامبر گفته تا هفت سالگی بچه باید آزاد باشه.

تعجب کردم! بهش گفتم پیامبر گفته بچه آزاد باشه اما نه دیگه تا این حد، می دونی اگه مادر شوهرت همچین لباسی توی بچگی تن پسرش کرده بود، این آقا الان همسر شما نبود و با این اعتقادات مذهبی بزرگ نمی شد؟ چرا تویی که مذهبی هستی و یکی از ملاک های مهم برات در انتخاب همسر مذهبی بودن بود، این طوری حیای بچه ات را خراب می کنی و پسرت را به طرف بی بند و باری می کشی؟ حتماً بعد هم انتظار داری پسرت مثل باباش با اعتقادات محکم دینی بزرگ بشه؟

خاطرات من از امر به معروف و نهی از منکر (5)

موقع نماز توی مسجد یه آقا پسر حدود یازده ساله همراه مادر بزرگش بین خانمها توی صف جماعت نماز می خوند، همون آقا پسر با دختر بچه ی خانم کنار دستی ظرف همون مدت کم دوست شده بود و صحبت می کرد.

بین دوتا نماز رفتم سراغ مادر بزرگ اون آقا پسر و سلام کردم، بعد بهش گفتم مادرجان کار خیلی خوبی کردی که نوه ات را همراه خودت آوردی مسجد اما فکر نمی کنی بهتره نوه ات را بفرستی توی قسمت آقایون؟ می دونی شما با آوردن نوه ات توی قسمت خانمها با اراده خودت بهش اجازه دادی با دخترها هم صحبت و حتی دوست بشه؟ اما وقتی بره توی قسمت آقایون چون با مرد همنشین میشه مرد بودن یاد می گیره و بعد هم دوستانی از جنس خودش پیدا می کند.

مادر بزرگ خندید و گفت درست می گی دخترم.

خاطرات من از امر به معروف و نهی از منکر(4)

به نظر من مسجد و اماکن مذهبی جای خیلی خوبیه برای امر به معروف و نهی از منکر کردن، چون افرادی که هرچند با ظاهر نامناسب به نماز جماعت می یاند و یا به زیارت، یعنی هنوز دلشون از ایمان خالی نشده و خیلی بهتر میشه باهاشون در مورد اشتباهاتشون حرف زد.

..... 

چند وقت قبل رفته بودیم مسجد، یه دختر خانمی با ظاهر واقعاً نامناسب و با فاصله چند نفر از من توی صف جماعت ایستاده بود، یه چادر ملی هم سرش بود، اول بار فکر کردم چادر را از کسی امانت گرفته تا نماز بخونه ولی وقتی بعد از نماز با همون چادر آماده بیرون رفتن از مسجد شد خیلی تعجب کردم، چون واقعاً هیچ رابطه ای بین چادر و ساپورتی که پوشیده بود پیدا کنم.

رفت گوشه ی مسجد و منتظر کسی ایستاد که رفتم طرفش، صداش زدم و سلام کردم بعد هم گفتم دوست عزیز قصد بی احترامی ندارم، اما اینکه در اسلام حجاب برای زن واجب شده منظورش فقط پوشیده بودن بدن نیست، حجم بدن هم باید از دید نامحرم مخفی بمونه، اگه شلوار مناسبتری بپوشید شایسته تره.

سرش را به نشونه تائید تکون داد.

خداحافظی کردم و رفتم.

خاطرات من از امر به معروف و نهی از منکر(3)

چند روز رفته بودیم اردو، گروه بندی کردند و به هر گروه یک اتاق دادند. گروه ما هم شش نفر شدند و رفتیم داخل اتاق، از همون اول یکی از بچه ها داخل اتاق پوشش نامناسبی داشت. چندبار خواستم بهش تذکر بدم ولی صبر کردم تا بیشتر باهم آشنا بشیم.

روز دوم اردو خودش اومد نشست بامن حرف بزنه، البته حرفهاش هیچ ربطی به حجاب نداشت، صبر کردم حرفهاش که تموم شد، ازش سوال کردم داداش داره؟ انگار فهمیده باشه درباره چی می خواهم باهاش حرف بزنم جواب داد، دارم ولی ازدواج کرده.

پرسیدم توی خونه پیش باباش هم همین طوری لباس می پوشه؟

گفت؛ نه، اصلاً.

حتی گفت برای دفعه ی اول هست که از این مدل لباس استفاده کرده. توی دلم تعجب کردم که چطور دفعه اول اینقدر راحت با این لباس اون هم وسط جمع کنار اومده؟! اما در این رابطه بهش چیزی نگفتم. داشت توضیح می داد که توی خونه پیش باباش خیلی مقیده به لباس مناسب پوشیدن و اینجا چون همه خانم بودند این لباس ها را پوشیده.

بهش گفتم ببین دوست من، الان دفعه ی اولت هست و شاید هنوز برات سخت باشه تحمل نگاه دیگران، اما به مرور زمان به نگاه های اطرافیان عادت می کنی و حتی توی خونه پیش مادرت هم از این لباس ها می پوشی و یه مدت کوتاهی که بگذره دیگه حتی دقت نمی کنی که بابات اومده خونه و تو لباست را عوض نکردی و همین طوری پیش میره که حجاب بیرونت هم خدشه دار میشه.

به فکر فرو رفت و بعد جواب داد واقعاً راست می گی.

خاطرات من از امر به معروف و نهی از منکر(2)

بعضی وقتها فکر می کنم ما بچه مذهبیا یه موقع ها که باید حرفی را بزنیم حرف زدن یادمون می ره.

مثلاً رفتیم بیرون یه بنده ی خدایی توی پوششی که داره یه ایرادی بوجود اومده، اون هم نه به عمد، هم خودمون می بینم و هم می بینیم که دیگران هم با نگاه خاصی نگاه می کنند اما نمی دونم چرا یه قدم بر نمی داریم و یه کلمه به اون بنده ی خدا حرفی نمی زنیم که لباسش را درست کنه.

این در حالیه که اگه خودمون برامون این مشکل پیش بیاد قطعاْ خوشحال می شیم که شخصی بهمون تذکر بده و باعث بشه ما اون زشتی را برطرف کنیم. خوب چرا خودمون این خوشحالی را برای دیگران نمی خواهیم و خود ما حجاب زشتی غیر عمدی دیگران نمی شویم تا در موقع لازم دیگران هم حجابی برای زشتی غیر عمدی ما بشند؟ 

.....

رفته بودیم کوه، یه دختر خانمی مانتوش زیر کوله پوشتیش جمع شده بود و خودش متوجه نبود، همه هم داشتند نگاه می کردند، صحنه جالبی نبود، سرعتم را زیاد کردم و خودم را رسوندم بهش، زدم سر شونش و بهش گفتم، دختر خانم مانتوت زیر کوله ات جمع شده.

سریع درستش کرد، بعد هم تشکر کرد که بهش گفته بودم.

 

خاطرات من از امر به معروف و نهی از منکر(1)

رفته بودیم بازار برای خرید جزئی، اذان شد، چون نمی دونستیم اون اطراف مسجد کجا هست رفتیم نمازخانه پاساژ، یه دختر حدود بیست ساله توی نمازخانه نماز می خوند.

چادر نداشت، اما مانتوی خیلی کوتاهی تنش بود، آرایش هم نداشت، با خودم گفتم دختری که آرایش نکنه و نمازش را اول وقت بخونه اگه مانتوش کوتاه باشه نشونه ناآگاهیشه.

نمازش که تموم شد و داشت می رفت رفتم سراغش، دستم و گذاشتم سرشونه اش و گفتم: نمازت قبول باشه.

گفت: خیلی ممنون.

بعد آروم توی گوشش گفتم اگه مانتویی که می پوشی بلندتر باشه برآزنده تره.

لبخند زد  و سرش را به نشونه تائید تکون داد.

خدا حافظی کردم و رفتم.