تربت و مولا
اَلسَّلامُ عَلی مَن جَعَلَ اللهُ الشِّفاءَ فِی تُربَتِهِ
تو را چه شده زینب جان؟! کمی آرامتر، این خاک پناه آخر حسین توست، این تربت امروز وظیفه ی مادری دارد، تو کمی آرامتر گام بردار، عرش به لرزه افتاد، زمین کمر خم کرد، چه می کنی دختر فاطمه (سلام الله علیها)؟ کمی مهربان تر، آخر تو خود مادری.
.
.
.
آن روز که خداوند باری تعالی اراده بر خلقت زمین کرد هیچ خاکی را مقدس تر از تربت کربلا قرار نداد.
درست است کربلا از وجود حسین (علیه السلام) کربلا شد ولی خود نیز ارادهِ بر کربلا شدن کرده بود، کربلا خاک نبود که گوهر شود، آخر مگر می شود در خاک چیزی جز زیبایی ندید؟ مگر می شود خاکی مقام مادری پیدا کند آن هم به صِرف خاک بودن؟
کربلا، حسین (علیه السلام) را ندیده عاشق بود، در این همه سال حتی قبل از ولادت وقتی نام حسین (علیه السلام) را می شنید، از شوق تنش می لرزید، دیده گانش به اشک می نشست، وقتی هُرم نفس های حسین (علیه السلام) از مدینه به او می رسید بی تاب می شد، و زمانی که بودن مولا را در کنار خود حس کرد پرواز را آموخت. در آن همان لحظات بود که دیگر تاب فراغ نداشت، همچون مجنونی آواره به دنبال یار می رفت، عاشورا وصالی بود برای یک عاشق و معشوق، برای تربت و مولا.
عشقی که چنان کرد تا در روز وصل عاشق در کنار معشوق بمیرد، مرگی که زنده اش کرد برای جهانیان.

تلظی یعنی آنقدر بی حس و بی جان و بی رمق است که فقط و فقط گاهی دهان باز و بسته می کند.